تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۸:۵۲
کد خبر : 42574

نگهبان قهرمانی که ایستاد تا کودکی از نفس نیفتد

نگهبان قهرمانی که ایستاد تا کودکی از نفس نیفتد
عباس رمضان‌زاده، نگهبان حفاظت فیزیکی بیمارستان شهید حسین پور در اقدامی نوعدوستانه و فراتر از وظیفه خود، قصه زندگی رادمان را عوض کرد؛ قصه ای بین مرگ و زندگی

ساعت تقریبا دو بامداد بود که ناگهان فریاد زنی، راهروهای بیمارستان را پر کرد. مادر است. بچه را در آغوش گرفته و فریاد میزند. هراسان است و هر بار میگوید: «رادمان من خفه شد! بچم مرد!»

عباس رمضان‌زاده، نگهبان حفاظت فیزیکی بیمارستان شهید حسین پور در اقدامی نوعدوستانه و فراتر از وظیفه خود، قصه زندگی رادمان را عوض کرد؛ قصه ای بین مرگ و زندگی.

به نقل از پایگاه اطلاع‌رسانی دانشگاه علوم پزشکی گیلان (گیل‌وب‌دا)، نیمه‌شب است و بیشتر آدم‌ها در خانه‌هایشان خوابند اما در استیشن ورودی بیمارستان سردار شهید حسین‌پور لنگرود، «عباس رمضان‌زاده» نگهبان حفاظت فیزیکی بیمارستان بیدار نشسته است. کارش همین است؛ مراقبت از در و ورودی اما امشب قرار است مراقبت معنای دیگری پیدا کند.

ساعت تقریبا دو بامداد بود که ناگهان فریاد زنی، راهروهای بیمارستان را پر کرد. مادر است. بچه را در آغوش گرفته و فریاد میزند. هراسان است و هر بار میگوید: «رادمان من خفه شد! بچم مرد!»

بچه سیاه و کبود شده بود. بی‌حال. انگار روح از قفس تنگ بدنش پر کشیده بود اما عباس با دیدن این اضطراب و استرس طاقت نیاورد و بی‌حرکت نماند؛ نه اینکه جرأت نداشت؛ اتفاقاً دقیقاً می‌دانست باید چه کار کند. حدود دو سال پیش، مدیریت حراست دانشگاه علوم پزشکی گیلان کلاس‌های آموزش امداد و نجات برگزار کرده بود و عباس هم آن آموزش‌ها را دیده بود. همان آموزش که شاید در نگاه اول سخت به نظر بیاید اما در میانه بحران، تبدیل به ساده‌ترین و حیاتی‌ترین کار ممکن می‌شود و آن نجاتی طفلی بود که قصه اش، شنیدنی است.

بدون معطلی، بچه را از مادر گرفت و در حالی که به سمت درمانگاه اورژانس می‌دوید، پوزیشن بدن کودک را تغییر داد. در کمال آرامش و با دقتی که فقط یک حرفه‌ای دارد، ضربه‌های کوتاه و آرامی به پشت کودک زد و و بعد معجزه ای که شیرینی اش را فقط همان مادر مضطر درک می‌کند.

راه هوایی بچه باز شد. نفس‌هایش که قطره‌قطره بریده بودند، آرام گرفتند و جریان افتاد. بچه شروع کرد به نفس کشیدن اما عباس همچنان می‌دوید تا کودک به دست کادر درمانی اورژانس رسید. تازه آنجا بود که نفسی عمیق کشید.

کاری که عباس انجام داد، اگر چند دقیقه دیرتر اتفاق می‌افتاد، شاید پایانش تلخ می‌شد اما او آن چند ثانیه طلایی را از دست نداد. خودش می‌گوید، انگار نه انگار که فقط یک نگهبان است و کارش با در و ورودی است. آقای رمضان زاده میگوید: «من این صحنه‌ها را چندین بار دیده بودم و بعد از آموزشی هم که دیدم، خوب می‌دانستم که نجات این کودکان در همان لحظات اولیه، خیلی مهم و حیاتی است؛ آن شب وقتی سراسیمگی، استرس و اضطراب خانواده وبیمار را دیدم، دیگر نتوانستم فقط تماشاچی باشم و گفتم باید خودم دست به کار بشوم.»

عباس آدم آرام و کم‌توقعی است؛ بارها در بازدید از بیمارستان با هیبت آرام و متین او مواجه شده بودم. مودب و دوست داشتنی؛ نگهبانی که همه او را برادر خود میدانند. همان جا کنار در اورژانس، وقتی دید بچه نفس می‌کشد و مادر آرام گرفته، دیگر چیزی نمی‌خواست؛ نه تشکر از کسی و نه هدیه خاصی از شخص خاصی.

خودش می‌گوید: «هیچ چیز من را اینقدر خوشحال نکرد که این بچه را نجات دادم، خوشحال شدم. انگار بچه خودم بود. خانواده، به ویژه مادرش و بستگانش خیلی قدردان من بودند و کلی تشکر کردند اما هیچ چیزی برای من به اندازه دعای خیر مردم و نجات همین یک نفس ارزشمند نیست. من به همین راضی‌ام و خیلی خوشحالم، امیدوتارم خدا نیز از من راضی باشد.»

خانواده کودک هم هر دو باهم، نجات فرزندشان را اول مرهون و لطف خدا و بعد مدیون همان چند دقیقه همت و وسواس عباس می‌دانند.

البته این را هم بگویم که امروز، روز متفاوتی برای عباس بود. دکتر محمدتقی آشوبی، رئیس دانشگاه علوم پزشکی گیلان او را به دفتر ریاست دانشگاه دعوت کرد و از نوع دوستی و کار فراتر از وظیفه عباس، قدردانی کرد؛ رئیس دانشگاه صرفا از یک نگهبان تقدیر نکرد؛ از انسانی تجلیل کرد که معنای انسانیت را در لحظه فهمید و عمل کرد؛ از کسی تجلیل کرد که نشان داد ارزش کار انسانی، به هیچ پست و مقامی وابسته نیست.

دکتر آشوبی، رئیس دانشگاه علوم پزشکی گیلان ضمن قدردانی از شجاعت و اقدام خداپسندانه عباس رمضان‌زاده، به او لوح تقدیر و هدیه‌ای اهدا کرد و گفت: امروز شما نماد یک انسان کامل هستید؛ کسی که در سخت‌ترین لحظه، بهترین تصمیم را گرفت و ثابت کرد که نجات یک انسان، نجات همه بشریت است.

قصه که تمام شد، شاید عباس به همان استیشن نگهبانی بیمارستان برگردد، پشت میز بنشیند و از در و ورودی بیمارستان مراقبت کند اما فرقش با قبل، روشن است و آن اینکه از این به بعد، همه کسانی که از آن در عبور می‌کنند، می‌دانند که پشت این میز در کنار سایر قهرمان و مدافعان سلامت یک قهرمان نشسته است؛ قهرمانی که یک شب، در تاریک‌ترین لحظه، تصمیم گرفت تماشاچی نماند و انسانی را نجات دهد.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.